سرزمین عشق

برای کسی بمیر که برای تو تب کنه...

در هیاهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کیستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد

آه...
ای رفته ز یاد
مشتی از خاک زمین
من گمشده ام
چه کسی خواهد یافت؟
من سرگردان را...
من پاییزی را...

گم شدم در تنهایی
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
یا که یک خواب عمیق؟
من چه اندازه زیاد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از یاد دلم رفته چه زود

هیس... ساکت... انگار...
که صدایی خبر از آمدنم می دهد
این صدای قدم خسته توست؟
یا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آید
من به من می رسم انگار دگر
شاید این بار شکوفا شوم

هیس... ساکت... انگار...!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٦| ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
کاش می شد چا در شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧| ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

عشق... لحظه ی دو نیم کردن سیب است
که نگران نباشی
چگونه تکه ی بزرگتر را
برای خودت برداری!
 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧| ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤| ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

سلااااااااااااااام...

میلاد باسعادت حضرت علی(ع) و روز پدر بر شما عزیزان علی الخصوص

 همسر عزززززززززززززییییززم

 مبارک

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٤| ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

عمراً اینارو بدونی....... 1- توماس ادیسون از تاریکی وحشت داشت 2- صدای اردک اکو ندارد 3- چشمهای شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمی خوابند 5- الفبای مردم هاوایی 12 حرف دارد 6- کد کشور روسیه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند برای چند هفته زنده می مونند 8- ارتفاع برج ایفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتی متر تغییر میکند 9- آدامس توسط یک فرمانده جنگی اختراع شد

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۱| ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام 

 

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم درآب

لیک از ژرفای آب بی خبر .

 

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز شب

از درون دل به تصویر امید.

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام

گرچه می سوزم از این آتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

 

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من

دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن.

 

 

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۸| ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

ای کاش احساسم گلی می بود
میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد
رقصان به روی طاق ایوانت
 
 
ای کاش احساسم کبوتر بود
بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید
عشقی به قلبت میهمان میکرد
 
 
ای کاش احساسم  درختی بود
تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت
تو مست در میخانه اش بودی
 
 

ای کاش احساسم صدایی داشت
از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی
سرما به جان دشت غم میزد
ای کاش احساسم هویدا بود
در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم
خاموش نمیگشت و نمی آلود
                           
ای کاش احساسم قلم میگشت
تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که " دوستت دارم"ی میگشت
تا معنی احساس من میشد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۳| ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

ببار باران بر این شهر ویران زده


که دلای آدما مسخ شده


ببار بر این جسمهای خشکیده


که انسانیت از میون نسل بشر برچیده شده


ببار بر این دلهای سرد


که دیگر نمی تپد برای کودکان بی مادر


ببار بر دل غم گرفته


بر دل پژمرده بر گل نشسته


ببار بر سر انسانهای مست


که زندگی را همین دنیا دانند و بس


ببار بر دل آن پیر گریان


که زندگی را باخت چه آسان


ببار بر آن دل شکست خورده


که تیری آهنین بر دلش نشسته


ببار بر او که دیگر امیدی بر دل ندارد


نیست مرهمی بر دل او چون اثر ندارد


ببار بر این جسم خسته من


باشد که رود این سستی و رخوت من

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۳| ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی

تولد تولد تولدم مبارک...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۱| ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ| توسط mahsa1986blue | نظرات () |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا

< > قالب و كدهاي جاوا > پارس گویا