سرزمین عشق
برای کسی بمیر که برای تو تب کنه...
در هیاهوی زمان آه... گم شدم در تنهایی هیس... ساکت... انگار... هیس... ساکت... انگار...! کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد عشق... لحظه ی دو نیم کردن سیب است چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم سلااااااااااااااام... میلاد باسعادت حضرت علی(ع) و روز پدر بر شما عزیزان علی الخصوص همسر عزززززززززززززییییززم مبارک عمراً اینارو بدونی....... 1- توماس ادیسون از تاریکی وحشت داشت 2- صدای اردک اکو ندارد 3- چشمهای شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمی خوابند 5- الفبای مردم هاوایی 12 حرف دارد 6- کد کشور روسیه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند برای چند هفته زنده می مونند 8- ارتفاع برج ایفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتی متر تغییر میکند 9- آدامس توسط یک فرمانده جنگی اختراع شد دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم درآب لیک از ژرفای آب بی خبر . بر تن دیوارها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید چشم می دوزد خیال روز شب از درون دل به تصویر امید. تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گرچه می سوزم از این آتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام. تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهر من دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن. سهراب سپهری ای کاش احساسم گلی می بود ببار باران بر این شهر ویران زده
که دلای آدما مسخ شده
ببار بر این جسمهای خشکیده
که انسانیت از میون نسل بشر برچیده شده
ببار بر این دلهای سرد
که دیگر نمی تپد برای کودکان بی مادر
ببار بر دل غم گرفته
بر دل پژمرده بر گل نشسته
ببار بر سر انسانهای مست
که زندگی را همین دنیا دانند و بس
ببار بر دل آن پیر گریان
که زندگی را باخت چه آسان
ببار بر آن دل شکست خورده
که تیری آهنین بر دلش نشسته
ببار بر او که دیگر امیدی بر دل ندارد
نیست مرهمی بر دل او چون اثر ندارد
ببار بر این جسم خسته من
باشد که رود این سستی و رخوت من سلااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی تولد تولد تولدم مبارک...
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کیستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد
ای رفته ز یاد
مشتی از خاک زمین
من گمشده ام
چه کسی خواهد یافت؟
من سرگردان را...
من پاییزی را...
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
یا که یک خواب عمیق؟
من چه اندازه زیاد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از یاد دلم رفته چه زود
که صدایی خبر از آمدنم می دهد
این صدای قدم خسته توست؟
یا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آید
من به من می رسم انگار دگر
شاید این بار شکوفا شوم
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
کاش می شد چا در شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید
که نگران نباشی
چگونه تکه ی بزرگتر را
برای خودت برداری!
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز
میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد
رقصان به روی طاق ایوانت
ای کاش احساسم کبوتر بود
بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید
عشقی به قلبت میهمان میکرد
ای کاش احساسم درختی بود
تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت
تو مست در میخانه اش بودی
ای کاش احساسم صدایی داشت
از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی
سرما به جان دشت غم میزد
ای کاش احساسم هویدا بود
در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم
خاموش نمیگشت و نمی آلود
ای کاش احساسم قلم میگشت
تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که " دوستت دارم"ی میگشت
تا معنی احساس من میشد .

| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |

